اصولا همونطوری که اطلاع دارید ما خودمون موندیم که چرا این همه بار این پست رو نوشتیم و خط زدیم. اما اصلا اطلاع نداریم که این بار چندمیه که نوشتن رو آغاز کردیم و دیگه اونقدر خوابمون میاد که عمرا بتونیم طولانی بنویسیم.
در تاریخ دوم آبان 1387 ساعت 5:40 اولین پست وبلاگ قطعه ی گمشده به قلم آوا پارسا ی عزیز ثبت شد. تولد وبلاگت مبارک آوا جان. بریم پی نوشت؟
پی نوشت اول : یک عدد قطعه ، گمشده! از یابنده در خواست میشود مراتب گم گشتگی این قطعه را به پدر صاب بچه اطلاع دهد.
پی نوشت دو : وبلاگ قطعه ی گم شده به عنوان بهترین وبلاگ تاریخ بشیریت توسط جمعی از هوادارن انتخاب شد.
پی نوشت سه : دوم آبان 1387 بر خلاف امروز پنجشنبه بوده نه یکشنبه.
این مطلب ادامه دارد . . .
سین : وبلاگمون رو هم که فیلترش کردن رفت! چراشو من نمیدونم چرا! یعنی میدونم همه چیز سر این مرغ همسایه س! بگذریم دکتر جان! بریم سراغ سوال قبل خوابتون. دوست یه خانمی از تهران پرسیدن که . . . دختری هستم عاشق، البته الان فارغم. یک سال قبل عشقمو در تیمارستان یافتم. از ارادتمندان شما هم هست دکتر! خلاصه من دیدم و عاشقش شدم، خیلی دوسم داره،اصلنم دیوونه نیست (بی ادبی نباشه به محضرتون) خودش میگه وقتی منو دیده دیوونه تر هم شده! خلاصه که همه جوره عاشقشم. اطرافیان هم وقتی اینقدر مارو علاقمند می بینند با حالت خاصی میگن: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!!! اما هنوز ازدواج نکردیم. آخه اونقدر بیماری اش حاد شده که قراره به تیمارستان دیگری واقع در بروسلس منتقلش کنندکتر اون طاقت دوری منو نداره، اگه بزنه خودشو بکشه من چیکار کنم؟ دکتر یه راهی جلو پام بذار، نذار عشقمو از دست بدم! دکتر دارم دیوونه میشم.
جیم : تا بحال فکر کردین این اطرافیان چقدر حق دارن؟ عرض کنم که همه اونایی که اون تو هستن همین رو میگن! "اصلا دیونه نیستیم" اما خوب هستن. همین مریضی خودتون رو شما دقت کن! اولش میگه عاشقم که بعدش میگه الآن فارغم بعدش ته سوال نگرانه عشقش رو از دست بده! جالب تر این که بنده خدا خودش معترفه که دیونه بوده و الآن میگه دیونه تر شده که بازم این دوستشون میگه خلاصه آره! من واقعا از این که هنوز ازدواجی صورت نگرفته خیلی خوشحالم. بیشتر برای مریض بروسلسیمون چون واقعا گناه داره بنده خدا. بنده یه جوک خاطره یادم اومد . . .
تو یکی از بازدید ها یه آقایی بود که بلند بلند داد میزد نیلوفر! نیلوفر! پرسیدیم چی شده؟ گفتن این اقاهه عاشقه نیلوفر بوده بهش ندادن. یه ذره رفتیم جلو تر دیدم یه مرده صد درجه بد تر از اون اولیه داد میزنه نیلوفر! نلووووووووفر! که بنده خدا رو بسته بودنش با زنجیر. پرسیدیم این چشه؟ گفتن این شوهر نیلوفره!
. . . الآن دقیقا همین حالته! اصولا به نظر من هرکسی که خودش رو میکشه در واقع یک احمق رو از روی زمین کم میکنه که البته نباید بذاریم کم کنه. بعدش چرا این ایرانیه عاشق اون خارجیه س بعدش اون بروسلسیه خودش رو میکشه؟ بعد اصلا مگه من به عنوان یه دکتر کجای پیازم که من نذارم؟
عرض کنم که این دوستانمون باید بعد از درمان به این چیزا فکر کنن. حتی در مورد اعتیاد هم. ما یه موردی داشتیم که دختره با یه پسر معتادی ازدواج کرد که ترکش بده دیدیم خودش هم معتاد شد! الآن هم بهتره اول بذارین حال هر دوتون خوب بشه بعدن در مورد این موضوع بحث کنیم. با دکاتیر موجود در تیمارستان حتما صحبت کنین. آب که از سرمون گذشته دوست دارین در مورد مرغ همسایه توضیح بدم بازم؟
سین : یه کلاغ عاشقی پرسیدن که . . . یه دختر پسری که قبل از ازدواج از روی خجالت یا شرم و حیا ی افراطی نظرشون رو نسبت به بعضی از مسائل زناشویی بعد از ازدواج با هم در میون نمیگزارن و کلن صفر کیلومترن فکر نمیکنید بعد از ازدواج دچار مشکل میشن ؟! به نظر شما اصلا این درسته؟؟ آخه من یه جایی خوندم یه حدیثی بود دقیقا خودش یادم نیست از امام علی بود که جوانایی که قصد ازدواج دارن باید حتما در این مورد با هم حرف بزنن سوال دیگه مهمترین فاکتور ازدواج چه چیزایی میتونه باشه؟! از کجا بفهمیم طرف از نظر احساسی صادقه به خصوص اگه مرد باشه؟ مادیات چقدر مهمه نظر شخصیتون دکتر بگید؟ یه دختر خوب از نظر یه مرد خوب چه مشخصاتی باید داشته باشه؟! چطوری باید عشقمون رو حفظ کنیم؟!
جیم : خیلی به نکات خوبی اشاره کردن این دوستمون. اصولا اون زمانی که ما ازدواج کردیم اصلا این چیزا حل شده بود. دقیقا اینایی که واسه ما خاطرس الآن سواله شماس. زن و شوهر قبل این که زن و شوهر بشن اصلا زن و شوهر نیستن! این نکته رو نباید یادمون بره! این که شرم و حیا تا چه مرزی افراطیه "آدم از املای این کلمه ها میترسه" هم برمیگرده به فرهنگ اما اصلا حدیث داریم زن روز خواستگاری لباس توری بپوشه که خلاصه مرده آره! این صحبتارم میتونن غیر مستقیم بپرسن. الآن یه سری فرم دارم که بدیم جفتشون پر کنن بعدش کاغذاشون رو عوض کنن ببینن چقدر با هم تفاهم دارن. اصولا به نظر من درست نیست همه چیز رو قبل از زن و شوهر شدن بدونن که کیفش از بین نره! اگر بعدش بدونن زندگیشون بپاشه خیلی هیجانی تره!
مهم ترین فاکتور ازدواج همیشه بستگی به نوع بینش طرفین داره. الآن اگر کشاف العشق بود میگفت مهمش عشقه! اما روانمغزیان ممکنه بگه یه دختر خوشگلی که پولدار باشه و واست بمیره بهترین انتخابه که در اون صورتم اگر همچین کسی رو پیدا کنه زنش اجازه نمیده! در کل مهم ترین معیار فرق میکنه. بستگی داره آدم ماتریالیست باشه ، امپرسیونیسم باشه ، کومونیسم باشه ، نهیلیسم باشه . . . اینا میشه که ببینی اصلا هدفت از ازدواج چیه که ببینی فاکتور مهمه کدومه.
اصولا مردا همه سرتا پا یه کرباسن. شما هیچ مردی رو نمیتونی پیدا کنی که همیشه صادق باشه. دستگاه دروغ سنج هم جواب نمیده حتی. ما یه رفیقی داشتیم که دست میذاشت رو قلبش حرف میزد میفهمیدیم که داره راست راست دروغ میگه. بعضیا دروغ که میگن کف دستشون عرق میکنه اما در کل خوبی که دارن آدما اینه که نمیشه ته دلشون رو خوند هیچوقت و این خودش جذابیت رابطه س. در کل من میگم ببین دلت چی میگه که اونم همیشه درست نمیگه! همدیگه رو امتحان کنین و یادت باشه که تخم مرغ دزد های جک کن هم میشه! کوچیکش رو بگه بزرگشم خلاصه آره!
مادیات خیلی مهمه! الان من رو ببین اگر پول داشتم دیگه نمیرفتم آسایشگاه که! پرستارا رو میاوردم اینجا با هم دیگه خلاصه آره! اصولا هر چیزی که اولش پ داره مهمه. پول پراید پارتی پژو پیکان اینا خیلی مهمه. اما مادیات واسه کجای آدم مهمه؟ مسلما یه جاهایی اما نه همه جا. اون جایی که مهم نیست خلاصه اگر خودت روهم آره دیگه! بازم هرچی داشته باشی فایده نداره. خود من. الآن این همه پول دارم اما بازم باید برم آسایشگاه که پرستاره آره!
سوال چرت بعدیتون خیلی به جاس. ما یه خاله جان خانمی داشتیم که هروقت میگفتیم فلانی با فلانی ازدواج کرده و اصلا به هم نمیان میفرمود : " خودشون با هم خوب باشن!" اینه که اگر مرد خوب چه تعریفی داره؟ مردی که مهربونه ، صادقه ، شعور داره ، اخلاق میفهمه ، خدا رو دوس داره ، زنش رو اهمیت میده که خوب زنشم همینجوری باشه که خودشون با هم خوبن. اما اگر مردی خوبه که خوش تیپه پول داره مد روزه که زنش اینجوری نیست که خودشون با هم خوب نیستن که.
این که چطور باید عشق رو حفظ کردم خدا بیامرز کشاف العشق همیشه میگفت عشق مثل یه بوته گل سرخ میمونه که باید همیشه ازش مواظبت کنی. این سوالتون خیلی روانمغزی عمیق و وسیعی و من فقط تکذیب کنم یکی از پر فروش ترین کتابها رو به نام زنان مریخی و مردان ونوسی که خلاصه آره! اگر قراره اینجوری فکر کنیم که بریم گل بگیریم بره پی کارش عشق رو. اصولا دو تا تفکر وجود داره که یکیش تفکر اقیانوسیه یکیش تفکر زمینی. این زمینیا خودشون رو صخره میبینن. هرچقدر هم بهم نزدیک باشن بازم دو تا صخره ی جدان. کیف من. کتاب من. پاک کن من. مداد من. که خلاصه آره! اما تفکر اقیانوسی دو تا قطره آبه که بهم برسن میشه یه قطره آبه دیگه! اونقت میشه مشکلات ما. حرفای ما. نگاه ما. هدف ما. زندگی ما. واسه حفظ عشق باید جمله های ما رو بیشتر کنی. اقیانوسی باشی. این که فکر کنیم مال دو تا سیاره ایم شاید به درک متقابل کمک کنه اما به حفظش نمیکنه. اصولا ما کلا مال دو تا کهکشان جداییم راستش!
سوالات خیلی جدی بود. دیگه انقدر سوال جدی نکنین. دلم میخواد مرغ همسایه رو توضیح بدم فقط :(
مداد : دکتر اعصاب نداریا! دستت درد نکنه واقعا! خیلی دمت گرم.
سین : خانومی از تهران پرسیدن . . . دکتر یک سوال از خدمتتون داشتم دکتر چند وقته آزاد شدید؟ دکتر چرا مدادسیاه شمارو زودتر آزاد نکرد؟ دکتر چند بار رشوه گرفتید حرف نزنید؟!!! دکتر از زنتون چه خبر؟ حالش خوبه؟!!!!!!!!!!!!!!! دکتر این روش هایی که گفتید تائید شدن حتمن دیگه!!! دکتر به سوالا نگاه نکنید همشون یکیه. در ضمن دکتر این مسابقه که در یک ساعت راست بگویید تا 500 هزار دلار برنده شوید رو شرکت کنید حتمن برنده می شید! سخت ترین سوالش واسه شما آب خوردنه: تابحال به همسرتان خیانت کردید؟
جیم : بنده یه هفته مرخصی داشتم تا شنبه برنمیگردم به مداد سیاهم کاری نداره این سیستم آسایشگاهه که تشخیص میده کی حالت خوبه. حرف زندن که خلاصه آره! اگر ارزش داشت حرف که روزنامه رو نمیدادن صد تومن! زن و بچم قراره بیان دنبالم یه روزی برای همیشه از آسایشگاه بریم. شما همه سوالاتون شبیه مجلات زرده من دیگه سوال اینجوری جواب نمیدم.
سین : دکتر جان پرسیدن که خانومشون به لباسای تیره به خصوص رنگ مشکی خیلی علاقه دارن و مدام به شوهرشون میگن که مشکی بپوشن. الآن من نمیدونم مشکل کجاس ولی جواب بدین دیگه!
جیم : عرض کنم که لباس مشکی خیلی هم خوبه! دیر کثیف میشه ولی وقتی کثیف میشه کثافتش معلوم نیست فقط بوی کقافتش معلومه. اینه که خلاصه آره! بشورین لباس مشکیاتون رو. در ضمن آدم که همه چیزش نمیتونه مشکی بشه که! معمولا آدمیزاد قیافه نکبت خودش رو نمیبینه اما یه جماعتی که دارن نگاهش میکنن چی؟ خوب دل ایناس که میپوسه دیگه. این که دل خانومش نمیپوسه خوب به دل اون باشه بهتره. همیشه هم به دل اون باشه خوب نیست. یه وقتا به دل جفتشون باشه. اصلا من و تو نداریم که. حالا مشکی کثیف چی دارین میخوام لباسشویی روشن کنم؟
سین : پرسیدن که همسرشون خیلی فین میکنن و آداب معاشرت فین کردن رو بلد نیستن. چی کار کنن؟
جیم : آقا این آداب معاشرت خیلی مهمه! ما یه رفیقی داشتیم که خلاصه آره! آقا وقتی فین میکنی دسمالت رو یه تا بزن بشه چهار تا لایه! که نپاشه همه جا! بعدش هیچ لزومی نداره فینت رو نگاه کنی. محصول معمولا یکیه. از همه بدتر یه عده ای به دیگران هم نشون میدن فینشون رو. هیچ نمیفهمن احتمال این که یه مروارید فین کنه کسی نزدیک به صفره! در ضمن از اونجایی که احتمالا حساسیته من یه بتامتازون تجویز میکنم که بزنن ایشلا حل میشه. سوالا چرا امروز اینجوریه؟ سوالای دیشب خیلی بهتر بودا. می خواین مرغ همسایه رو توضیح بدم؟
مداد : ولی دکتر از دیشب خیلی بهتریا! جوابات منطقی تره.
روان : قرص سبزا رو که با آبیه میخورم اینجوری میشم. شبا اثرش کمتر میشه. سوال بعدی.
با عرض سلام خدمت مخاطبین جدید و بیشتر مخاطبین قدیمی تر وبلاگ عرض کنیم که از امروز دوباره دکتر روان مغزیان که به دلایلی بستری بودن در آسایشگاه دوباره به جمع ما اضافه شدن و اعلام کردن به همه ی سوالات دوستان در زمینه ی روان مغزی ، عشقی ، رابطه ای ، هنری و فرهنگ روان مغزی پاسخگو خواهند بود لازمه اطلاع رسانی کنم که دکتر کشاف العشق همچنان در غیبت کبری به سر میبرن و وظایفشون رو با حفظ سمت به روان مغزیان سپردن و دکتر شکم پرستیان بنده خدا هم که استعفا دادن و کلا در خدمتمون نیستن " خدمت از ماست". خلاصه بریم سراغ سوالاتی که مطرح شده. دوستان اگر سوالی دارین در بخش نظرات بنویسین که فعلا انگار تا آخر هفته دکتر حضور دائم دارن و پاسخگو هم هستن. باتشکر. مداد سیاه.
سین : دکتر به عنوان سوال اول آقایی از تهران پرسیدن که همسرشون گفته " شوهر جان بعضی وقتا یه کاری کن که من ازت بترسم! حساب ببرم! اینجوری خیلی بده ها" حالا تکلیفشون چیه؟ و چی کار کنن؟
جیم : بله! عرضم به خدمتتون که شوهر مطلقا رمانتیک به درد عمه ی آدم هم نمیخوره! یعنی مثلا همش هی گل بخره قربون زنش بره بلدم نباشه سوار خر شیطون بشه که . . . آره دیگه! فایده نداره که. اون شوور رو بده دو تا خروس قندی یا چیز بگیر که آره! اصولا رابطه باید هیجان داشته باشه که جذاب باشه. یعنی شما اومدی خونه خانومت اومد سراغت سفت بغلش کن بعد موهاشو محکم بکش. اینجوری هم دوسش داری همزمان هم خشونت داری. اصلا مردی که خشونت نداره که مردیش خلاصه آره! میتونین یه کارایی کنین که زنتون حساب بیشتر ببره. ببرینش یه دو دقیقه ببنیدنش به ریل مترو تهران. قطارم انقدر تاخیر داره که زنده بمونه ، این میشه که خلاصه ازتون حساب میبره. یا برش دارن زنه رو ببندین به تخت رو ساعدش رو با یه وسیله ی تیزی خراش بدین مثلا رنده خوبه! بعدش زخمش رو آبلیمو یا نمک بریزین که بفهمه چقدر هیجان انگیزه زندگی! آره دیگه. اما به شدت از کمربند و کتک و اینا پرهیز کنین که خیلی بده! اون دیگه حساب بردن نیست. درکل نذارین هیچوقت قبح قضیه بریزه. دوست باشین با هم اما بکشین هم رو. گوشت هم رو بخورین دیگه استخونش رو نندازین جلو سگ! نگه دارین.
سین : ممنون! دکتر جان از آسایشگاه مرخصتون کردن یا . . . مهم نیست! دوست عزیزی پرسیدن که یک ساله ازدواج کردن اما ارتباط خوبی با همسرشون ندارن. چی کار کنن؟
جیم : تلاق طلاق بگیرن آقا. یه سال که دو روز مثل آدم نتونستن کنار هم خلاصه آره! نمیشن دیگه. زورکی که نیست که. رابطه مثل کش شلواره. بکشی میکشه کش میاد کش دار میشه. نکشی نتونه بکشه کش نمیاد. خلاص!
سین : تعابیر شاعرانتون وحشتاناکه دکتر! خانومی بیست و چند ساله از آستانه خواستن بدونن که چرا مرغ همسایه غازه ؟
جیم : به دلیل درخواست عزیزان مخابرات و موارد غیر قابل معقولی که در این پاسخ بود. این پاسخ حذف شد!
سین : آقایی پرسیدن که مدت دو ساله هیچ کسی آدم حسابشون نمیکنه و اصلا تحویلشون نمیگره. چی کار کنن؟
جیم : سوال بعدی!
سین : همون آقای قبلی پرسیدن که شما چند سالتونه و یه بیوگرافی از خودتون رو بدین لطفا.
جیم : بعدی!
سین : یک نظریه ای وجود داره در مورد آقایونی که پسرونه فکر نمیکنن و خانم هایی که پسرونه فکر میکنن. این رو خواستن توضیح بدین.
جیم : اصولا همینه که خوبه بعضی وقتا. من خودم بچگیام با دخترا بازی میکردم همیشه. بازیای دخترونه هم میکردم اما همجنس گرا نبودیم که. هستن از پسرا که دخترونه فکر میکنن اما خوب مثلا آره! اصولا تفکر دخترونه با پسرونه از همون جنین که آدم نشده هنوز هرمونش قاطی بشه گندش در میاد! یهو یکی پسر داره که اوآ شده یکی دخترشه که آره! من خوابم میاد! بقیه سوالا واسه فردا. این قالب وبلاگم یه تغییری بده. اخلاقتم درست کن.
سین : معلوم بود واقعا. ممنون استاد! روی چشم.
خدایا ما فقط تو رو داریم! مواظب خودت باش!
آوای عزیزم سلام. به همین زودی ، به همین آسونی ، ماه رمضون هم تموم شد. خیلی وقت پیش یه حدیث شنیدم که از نشانه های ایمان حب وطنه. من زیاد به این موضوع فکر کردم .وطن؟ وطن یعنی تموم اهل دنیا. بزرگ به کوچیک.
آدمایی که پیر میشن. مخصوصا بیشتر پیرمردا رو خیلی دوست دارم. بچه ها رو به خصوص دختر بچه ها رو خیلی دوست دارم. اصلا هرچی آدم صفر کیلومتر تر دوست داشتنی تر. امروز فکر میکنم حب وطن یعنی آرامشی که تو به من میدی. یعنی خونه. من امروز به خونم فکر میکردم. حتی تو خونه ی خودم هم مثل مسافرا بودم. اصلا یادم رفته بود که گفت تو دنیا جوری زندگی کن که انگار فقط یک لحظه زنده ای و جوری زندگی کن که انگار هیچ وقت نمی میری. حالا من میگم دلم میخواد عاشقانه بمیرم و تو میگی دلت میخواد عاشقانه زندگی کنی.
دوست دارم همه جا مثل خونه باشه برام. دلم میخواد همه جا رو خونه ی خودم بدونم. آدم باید اسم هم خونه ای هاش رو حفظ کنه. چه بوی سبزی سرخ کرده ای پیچیده تو کوچه. آوای عزیزم به قدر از شعر لبریزم که بی دلیل بغض میکنم. فکر میکنم دیگه وقتش رسیده که باز هم شعر تازه بگم. تو کلید تموم شعرای نگفته ی منی. خواستم بگم زندگی یعنی همین اتفاقای دم دستی و ساده ای که تو می نویسی. همین هایی که صد بار دیدم اما نه مثل تو.
می خوام هرجا که هستم مثل خونم باشه. حتی وبلاگ تو. جایی که مدت هاست از دور نگاهش کردم.
خیلی ها هستن . . . نه! خیلی ها بودن دم افطار که روزه نبودن اما دلشون می خواست که باشن. خیلی ها بودن که دلشون برای روزه بودن اصلا پر نکشید اما وقتی دم افطار میشد و از افطاریت بهشون تعارف میکردی خجالت میکشیدن. گاهی فکر میکنم خجالتی که میکشن بعضیا و آرزویی که عده ای واسه روزه گرفتن دارن شاید واسه اون خدای مهربون صد تای روزه ی من بی ارزه.
امسال ماه رمضون فهمیدم که چقدر خدا دوستت داره. چقدر دوستمون داره. امسال خدا بهت لبخند زد. وقتی که اون رو صبح بهم گفتی این ماه رمضون برای تو اومد نداشت. امشب میفهمم که داشت. چیزی رو گرفت و بهتر از اون رو بهم داد. عزیز دلم! امسال بهترین ماه رمضون عمرم بود. دلم میخواد چندین ماه رمضون رو با هم هم سفره باشم.
وقتی این مدلی میشه نوشته هام یعنی بیش از هر چیز دلم میخواد باهات حرف بزنم. که آروم بشم. امشب چقدر فکر نگفته دارم. دلم بدجوری برات تنگه. میدونی همیشه این ماه که تموم میشه انگار که یه عالمه حسرت تو دلم میشنه. تموم روزها آرزوی من بودی. میگن برآورده میشه آرزو ها! باور دارم که میشه.
خدایا! کاش هر کسی که میخواد دروغ بگه ، یادش بره!
آوای عزیزم سلام!
این شاید اولین نامه ای باشه که عنوانش شماره نداره. فکر کنم دیگه هیچوقت نامه های شماره دار ننویسم.
آوا جانم خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد. جمله هایی که می نویسم شاید کودکانه باشه. شاید . . . نمیدونم اما خوب برای تو می نویسم دیگه. تو چهل نامه ای که نوشتم شاید اگر حوادث موضوعشون رو بهم نمی ریخت می تونستیم یه مجموعه ای داشته باشیم که بتونیم عشقمون رو به تصویر بکشه. از کلمه ی اساس نامه و منشور و اینا اصلا خوشم نمیاد. فکر می کنم عشق اصلا قرار نیست قانون داشته باشه که. بهتره بگم یه آیینه می شد ساخت که توش بتونیم خودمون رو ببینیم. اما اصلا اونی که میخواستم نشد. خیلی هم بد نبود که! یه چند تایی نامه ی خوب هم داشت دیگه.
می خوام یک بار دیگه اونم مفصل به خاطر نامه ی چهلم و حرفای بعدش از تو معذرت خواهی کنم. می دونم منو بخشیدی اما این یه بهونست واسه بیشتر با هم بودن دیگه. حتی پشت این کلمه ها. می خوام به خاطر این فاصله ها ازت عذر بخوام. به خاطر این که فقط همین کلمه ها باید من و تو رو با هم همراه کنن. من خیلی دوست دارم کنارت باشم. همین الآن. برای همیشه. دستت رو بگیرم. تو تشای خوخشلت نیگا کنم. بهت لبخند بزنم. اشک بریزم. تو سرت شپش پیدا کنم. قربون صدقت برم. نمی دونم آوا. حتما وقتی که ببینمت بیش از اینها دوستت خواهم داشت. هر شکلی که باشی. می خوام پیشت اعتراف کنم امشب . . .
دلم می خواست واسه این که بیشتر ببینمت تحریکت کنم. اشتباه کردم اما! باید جور دیگه ای میگفتم خوب. این بزرگترین هدفم بود. دوست دارم. دلم می خواد بیشتر داشته باشمت. دلم میخواد نزدیک تر باشم بهت. این که حضور فیزیکی نداریم واسه هم. این که پیش هم دیگه نیستیم هم بغض همیشه ی منه هم این که وقتی می بینم با این دوری که داریم از هم دیگه اما همیشه فکر میکنم به تو ، یادت از هزار تا آدم دور و برم پر رنگ تره یک عالمه دلم به عشقمون قرص تر میشه. آوای عزیزم من رو به خاطر همه ی کم و کاستی هایی که دارم ببخش. از محبتت کم نکن. هیچ وقت.
آوا هیچ وقت نشد که بهم خوش بگذره و به یاد تو نباشم. همیشه فکرم اینه که اگر با هم باشیم همه چیز قشنگ تره. مثل همین قهوه هایی که ازت میپرسم دوس داری برات درست کنم؟ و چقدر خوشحالم میکنی که می گی آره و چقدر حسرت میخورم که این ماگ نمی تونه دستت رو واقعی گرم کنه. ماگ بود دیگه؟
نه آوای عزیزم. امکان نداره با دیدن تو از محبتم کم بشه. از علاقم به تو کم بشه. اما ایمان دارم که بیشتر می شه. از رو دل تنگی این کار رو کردم. مشتاق دیدار یعنی همین دیگه! به امید دیدار یعنی یه چیزایی!
آوا جانم تو فکر نمیکنی این شکر آبایی که بینمونه بیش از پیش احساسمون رو بهم قوی میکنه. برای من که همیشه اینجوری بوده. همیشه بیش از پیش برای من دوست داشتنیت کرده. همیشه خوبی هات رو به من بیشتر نشون داده. همیشه! باور کن همیشه. می دونم تو هم مثل من فکر میکنی این سختی های عشقه که شیرین ترش میکنه. نگفتم رسیدن رو شیرین تر میکنه خودش رو شیرین تر میکنه. من فکر میکنم عاشقایی که عشقشون سختی نداره اندازه ی ما خوشبخت نیستن. امروز یه افسانه خوندم که دلم میخواد برات تعریف کنم.
بیها تو سرت شپش پیدا کنم! از رو کتابم می خونم که رو خونیم خوب بشه :)
افسانه ناپاکا

این افسانه هاواییایی درباره عشق دو دلداده ، دوشیزه ای زیبا و دوست داشتنی و خواستگار جذاب او ، حکایتی در باب عشق است که ماجرایی عاشقانه در فراسوی زمان و فضا را به نمایش می گذارد. این افسانه حکایت دو دلداده است که امیدوار به رحمت کشیش برای رسیدن به وصال به او مراجعه کردند و با شنیدن حکم او که وصلشان امکان پذیر نیست در ماتم و اندوه فرو رفتند. آنها با رای کشیش مجبور شدند تا برای همیشه جدای از یکدیگر زندگی کنند. مرد را به کوهستان فرستادند و دختر را به ماندن در ساحل دریا حکم دادند. دو دلداده با اندوه فراوان به حکم صادره گردن نهادند. اما دل های این دو دلداده برای همیشه در عشق به یکدیگر وحدت یافته بود. حتی طلسم و نفرین کشیش توان آن را نداشت که آن ها را به دو من جدا از هم تبدیل کند. دوشیزه به عنوان نمادی از عشق خود گلی از موهای خود را برگرفت ، آن را به دو نیمه کرد ، نیمی از آن را به دلبر خود داد و نیمه دیگر را برای خود نگه داشت. دو نیمه گل از اشک چشمان دختر مرطوب شدند.
امروزه در کوهستان های هاوایی گل ناپاکا به شکلی دو نیم شده در حالی می روید که شکوفه اش رو در جانب دریا خم میکند و در کنار اقیانوس نیمه ی دیگر گا ناپاکا را می بینیم که شکوفه نصفه شده اش رو به سمت کوهستان دارد. اگر کسی به دقت به این دو نیمه گل سفید نگاه کند روی گلبرگ هایش اثرات اشکی به رنگ ارغوان می بیند این دو نیمه گل که هرگز به هم نمیرسند حکایت دلدادگی دو عاشق اهل هوایی هستند که باید برای همیشه دور از هم برویند.

